ساعت 11/30 روزجاری یکشنبه مورخ 1392/9/24دردفترکارم مشغول تنظیم سند بودم که صدای یک جوان رشید مرا منقلب کرد 

سلام آقای ساداتی من محمد هستم پسر آقای درخشنده فورا ازجایم بلند شدم چند ثانیه ای نگاهش کردم وبا صدای ارزان احوال پدر را پرسیدم مطلبی گفت بغض کردم وفقط نگاهش کردم 

پدرهنوزهم ازبستر برنخواستند ودربیمارستان بابلسر درحال شیمی درمانی هستند چند نفری که دردفترنشسته بودند قطرات اشک را ازچشمان دیدند ولی کنترل شده راستی چرا همه خوبان باید دردسر بکشند 

یاد خاطرات فرامرز درخشنده مرا بدجورمنقلب کرد آقای درخشنده خبرنگار خبرگذاری ایلنا دراستان مازندران ومدیر مسئول روزنامه کار وکارگر وسایر روزنامه ها ونشریات درسالهای نه چندان دور 

فردی که صدای بی صدای کارگران زحمت کش بود یاد آن روزهایی که درستادهای انتخاباتی دنبال کاندیدای می گشت که طرفدار پابرهنه ها باشد وطرفدار کارگران باشد تا از انها مصاحبه بگیرد هرچند بعد ...

آری باید دعا کرد تا فرامرز درخشنده از جا برخیزد تا دوباره قلم زند قلم شیوا ورسائی که حامی کارگران  حمایت از فائزه کوچلو ویا کسانیکه باباهاشان چند ماهی حقوق نگرفته اند وباید قلم زند علیه سیاسیونی که با دلالی وواسطه گری ویا بایک تلفن فلان شخص به درامدهای میلیاردی می رسید ند وازکسانی بنویسد که بیشترین درآمدشان هزینه درمانشان می شود ویا بازنشستگان که هزینه زندگی شان زودتر از سن شان آنان را خمیده کرده است 

آرزو می کنم جناب آقای فرامرز درخشنده هرچه زودتر شفا یایبد وهم خانواده را خوشحال وهم اهل قلم ازنوشتن وفریادش شکوفا شوند 

به امید دیدار درعرصه خبر