به قلم استادطباطبایی ازوبلاگ وزین سردفتری یا سرابی فریبنده

 

مدتها بود با عبدالله قرار گداشته بودم برم مهاباد ولی هربار موکول کردم به رفع گرفتاری شغلی خودم و تمام شدن درس و مشق دانشگاهیش .....ولی هرگز فکر نمیکردم قسمتم این باشه که اینجوری برم مهاباد

هفتاد روز انتظار کشیدم و کشیدیم تا خادمی برگزدد و یک لحظه درنگ نکنم , چه نذرها کردند و کردیم .... گوسفندانی که باید به پاس زنده برگشتنش قربانی میشدند و چه ادعیه و ختمهایی که خوانده شد و او نیامد

نیمه های شب دوشنبه خبر ناگواری دلهایمان را لرزاند و باورهایمان را در خم شکست خبر حاکی از آن بود که جسم مطهر شهید و قربانی منی در مکه بخاک سپرده شده و سه شنبه و چهارشنبه در مسجد جامع مهاباد مردم و دوستدارانش برای سرسلامتی خانواده اش حضور خواهند یافت

صبح سه شنبه غمگین و گریان بفکر فرو رفتم که میشود که بروم؟ تنها؟ آیا کسی با این وقت کم میتواند همراهیم کند؟ به یاران شفیقش در شورایعالی پیام ارسال شد ولی زمان برای اقدام وسیع سازگار نبود ؟ تماس با دوستان ، بررسی پروازها از شهرهای مختلف به تهران و از تهران به ارومیه موضوع ساده ای نبود ولی با سرعت و کمتر از چند ساعت بلیطها و وسایل حرکت دوستان تا تهران مهیا شد و قرار شد پرواز 6 صبح روز چهارشنبه اجسام تکیده مالامال از غم و اندوه ما را  به ارومیه ببرد و 6 عصر بازگرداند

 

همکاران سردفتر و دفتریار در استانهای مختلف علی رغم اشتیاق فراوان جهت حضور و ادای احترام به آن یار سفر کرده بعلت عدم اطلاع کافی و گرفتاری بخصوص عدم امکان تهیه بلیط نتوانستند همراهیشان را اعلام کنند و ما تصمیم گرفتیم همین تعداد به عنوان  اعضای شورایعالی جامعه مجازی دفاتر اسناد رسمی به نمایندگی از دوستان برویم و سه نفر دیگر از اعضای شورایعالی از آذربایجان شرقی و اردبیل در مهاباد به ما بپیوندند

وعده گاه فرودگاه مهرآباد بود و حقیر ساعت 2 بامداد با کلی تاخیر به مهرآباد رسیدم با روشن شدن گوشی؛ پیامهای مختلف واصل شد دوستان از اراک و قم و مشهد و مازندران با اتومبیل شخصی در راه بودند و ساعتی دیگر میرسیدند و سفر لو رفته بود و عزیزانی از مهاباد و ارومیه پیامهای محبت امیز فرستاده بودند و همکارانی در سطح کشور از طریق گروههای همراه ؛ ما را مامور ابلاغ درود و پیام تسلیت به خانواده معزز خادمی نموده بودند

ساعت 3 بامداد بود جنابان اخوان و کریمی از استان مرکزی و جناب امینی از استان قم به مهرآباد رسیدند و به فاصله کمی جناب رسولی از مشهد که حسب اتفاق شمال بودند به اتفاق جناب عادلی از استان مازندران به جمع پیوستند

دقایقی از 5 بامداد گذشته بود که جناب جمشیدی هم رسیدند وکارتهای پرواز گرفته شد پرواز جناب امینی که بابد بقدر پنج دقیقه دیرتر از ما باشد راس موعد مقرر انجام شد و ما با نیم ساعت تاخیر در هواپیما سوار شدیم به برکت نظم هواپیمایی و عدم توجه به مردم و گرفتاریهایشان و سابقه چندین ساله پروازها؛ بیش از نیم ساعت هم روی باند و اماده پرواز ماندیم و چه ما ملت عادت کرده ایم به سکوت و آرام بودن در مقابل تجاوز به حقوقمان و چه خود را بی نیاز از عذرخواهی میدانیم و لابد مسئولان هواپیمایی هم پی برده اند به این ظلم پذیری ما ؛ یاد گرفته ایم وقتی پروازمان ولو با ساعاتی تاخیر انجام میشود خوشحال و شاکر باشیم که پرواز کنسل نشده و اگر هم کنسل شد به حساب تقدیرمان بگذاریم و ان را دفع خطری از خود محسوب کنیم .....

ساعت از 8 بامداد گذشته بود و بلاخره هواپیما در فرودگاه ارومیه به زمین نشست و علی رغم تلاشهای زیادی که از طریق پیامهای شبانه و صبحگاهی صورت گرفته بود که دوستان اذری به زحمت نیفتند ، جناب اقای فتح اللهی یار شفیق عبدالله و همراه همیشه او در جامعه آذربایجان غربی که درمهرورزی و مهمان نوازی سرامد است باتفاق دوست دیرینه و هم دانشگاهیم جناب پاشاپور و چند تن از سران دفاتر خونگرم ما در ارومیه به استقبال آمده بودند

مراسم معارفه در حال و هوای حزن و اندوه و چشمهای اشکبار و بغض در گلو انجام شد و من عبدالله را هم میدیدم که بی تاب است و نظاره میکند دوستانش را که مبادا برای مهمانانش کم بگذارند و بکی را بر دیگری ترجیح دهند و ....

آنها که خادمی را میشناختند میفهمند من چه میگویم و با با خواندن این مطالب با چشم دل اشکهایم را میبینند و بغض گلویم را حس میکنند ؛ هرگوشه ای از سالن فرودگاه را که نگاه میکردم چشمان نافذش و لبخند معروفش را میدیدم ....

زبان من و همراهان برای عذرخواهی و بیان احساس درونی قاصر بود  و بر خلاف میل باطنی ما انچه نمیخواستیم شده بود و دوستان آذری به زحمت افتاده بودند لذا تن به قضا دادیم و دهان بستیم و ادای اجرشان را به خدای بزرگ سپردیم......

در مسیر ارومیه به مهاباد در رستورانی زیبا و شکیل که ظاهرا در نزدیکی بند واقع بود و از قبل سفارش داده شده بود دوستانی دیگر در آنجا منتظرمان بودند , برای صرف صبحانه پیاده شدیم و علی رغم انکه بغض و حال و هوای فقدان یار ؛ راه گلو بسته بود جایتان خالی صبحانه متنوع و بسیار خوشمزه تناول شد و بعد از چند هکس بادگاری با چند اتومبیل به سمت مهاباد به راه افتادیم و از طریق تماسهای تلفنی متوجه شدیم جناب عبادپور از اردبیل که با خانواده برای عرض تسلیت امده است در راه است و جناب احمدلو مسیر از مرند تا خوی را طی و به اتفاق جنابان نبی و اسماعیل شرفخانی و از ان سوی عطاریفر عزیز هم از مراغه همگی نزدیک مهابادند

وارد مهاباد که شدیم غم و اندوهی عجیب بر دلم نشست و بازهم حال و هوای عبدالله روحم را منقلب و خاطرات چندین ساله جلوی چشمانم رژه میرفتند خیابانها و کوچه های اطراف مسجد جامع مهاباد مملو از جمعیت بود و خودوها که  پارک ماشینهایمان  را متعسر میکرد ولی بهرحال متوقف شدیم و به جمعیتی پیوستیم که همه برای بزرگداشت عبدالله خادمی آمده بودند بیرون مسجد و داخل پر بود از پارچه ها و بنرهایی که سنبل ارادت بود و احساسات پاک گروههای مردمی و جوامع و کانونهای سردفتری و ارگانهای مختلف....

به مسجد که وارد شدیم و از میان عزاداران و وابستگان عبدالله گذشتیم تا داخل شبستان رسیدیم ؛ جلوی ملا محمد که رسیدم توان از دست دادم و جلوی پایش ذانوی ادب زدم , انگار سالهاست میشناسمش ؛ با احترام بر پیشانی و دستانش بوسه زدم و بی اختیار گریستم

بجای من، ملا محمد بود که مرا تسلی داد و مرا و دوستانم را عبدالله خودش دانست و من او را پدر خود خواندم و به او اطمینان دادم که اگر عبدالله رفت ؛  او هزاران پسر در سطح کشور دارد .....چه آرام و نورانی بود ملا محمد و من در دل دعا کردم خدا کند از درون در حال شکستن نباشد

من در سایه پدری بزرگ و پرمهر بوده ام و پدر و مهرش را میشناسم  و عشقش به فرزند را انهم پسری چون عبدالله که بحق عبد خدا بود و جامع الاطراف و واجد جمیع اخلاق و مکارم و فضیلتها .... و بعد سامان را دیدم و درآغوشش کشیدم همچون پدر ستبر بود و راست قامت ولی اشکهایش دلم را میلرزاند آرزو کردم کاش مرا عموی خود بداند و شانه های نحیف من بتواند تکیه گاه معنویش باشد و ایکاش جامعه سردفتری کشور بتواند به پاس عمری زحمات عبدالله به سامان و سینایش مهر بورزد ....

شدت بهم ریختگی روحیه و منقلب شدن موجب شد سینا را ندیده در گوشه ای از مسجد باتفاق دوستان بنشینم  انها که از داه دور آمده بودند و آنها که در مهاباد بودند و توسط یار همیشگی ما و عبدالله یعنی کامران شکوهی که چون پروانه میچرخید و با عشق مشغول خدمت بود و معرفی عزیزان منطقه به ما ...

وقت خروج از مسجد سینا را یافتم بی تاب بود و گریان که اقتضای سنی او نیز ایجاب میکرد که آرام نگیرد در آغوشش گرفتم و یادم آمد از ابراز علاقه ای که عبدالله به فرزندانش داشت و منقلب شدم ولی کاری از من ساخته نبود ؛ زمانی که دوستان و همکاران خادمی چنین سخت گریه میکنند سینا و سامان جای خود دارند ولی ملا عبدالله میداند اگر بیتابی کند دیگر عزیزان حاضر را توان خودداری نخواهد بود گرچه ظاهرش آرام است ولی صدای موجهای غم و اندوه که بر قلبش میخورد بخوبی شنیده میشود و در چشمانش هم غم موج میزند و هم اگر خوب نگاه کنی عبدالله را میبینی ......

مراسم در مسجد نوبت صبح به اتمام رسید و امام جمعه محترم مهاباد و جناب برزنجی و آقای سعادتیان مدیرکل محترم ثبت اسناد استان تهران که با خادمی موانستی خاص داشت در سخنانشان از فضایل و سجایای اخلاقی و ادب و مهرورزیش گفتند و آنگاه برای رفتن آماده شدیم ولی دوستان محلی ندا دادند که ملا محمد دوستان را در منزل به ناهار دعوت نموده و بی ادبی بود به ندایش لبیک گفته نشود از این رو با همه زحمتی که برایشان ایجاد میشد به منزل خادمی رفتیم و ناهار در آنجا صرف شد

خداحافظی با پدر ارجمند عبدالله و فرزندان و برادرنش سخت ترین لحظات سفر بود که با تقدیم پیامهای تسلیت همکاران سراسر کشور و کانونها و جوامع سردفتری استانهایی که سفارش نموده بودند به خانواده خادمی به پایان رسید و با حزن و اندوه از تمامی یاران مهابادی خداحافظی و دیدار با آن عزیزان را به وقت مناسب تری موکول و بر اتومبیلهایی که برایمان درنظر گرفته بودند سوار و مهاباد را به سمت ارومیه ترک کردیم

اینکه عزیزان ارومیه چه زحمتی را متحمل شدند و با مهربانی از صبح زود تا شام که گروه ما ارومیه را به مقصد تهران ترک گفت تمام هم و غم خود را برای راحتی ما مصروف داشتند نه زبان قادر به وصف است و نه در این مقال میگنجد

از جناب فتح اللهی عزیز و پاشاپور مهربان و سردفتران معزز ارومیه و جناب شکوهی و عزیزان مهابادی تشکر و قدردانی مینمایم و لطف و عنایت خاصه آنان را هرگز فراموش نخواهیم کرد و شورایعالی جامعه مجازی دفاتر اسناد رسمی که عضو موثر و لایق و بزرگ خویش را از دست داده خرسند است که بزرگوانی در مهاباد و ارومیه هرگز خانواده شریف خادمی را تنها نخواهند گذاشت و چون فرزندانی مهربان پروانه وار بدور شمع وجود ملا محمد خواهند چرخید خداوند یاران را حفظ و وحدت و همدلی جامعه سردفتری کشور اعم از فضای مجازی و حقیقی پایدار بدارد

حواشی و گزارش سفر در مناطق سد حسنلو و دریاچه ارومیه و مناطق دیدنی که در فرصتی کوتاه انجام شد با تصاویر قطعا توسط یار با سلیقه ما جناب جمشیدی منتشر خواهد شد – والسلام علیکم , سیدعلیرضا طباطبائی بافقی